تبلیغات
ای كاش... - یک داستان واقعا جالب
 
اگر كسی میگویدبرات میمیره دروغ میگه!!حقیقت را كسی میگوید كه برات زندگی می كند...

یک داستان واقعا جالب

نوشته شده توسط :lonely boy
پنجشنبه 11 اسفند 1390-08:37 ب.ظ

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،

صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست

احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می

داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک

سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را

یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را

به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با

دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و

چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و

وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،

صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست

احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می

داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک

سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را

یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را

به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با

دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و

چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و

وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخونید .


در نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و

پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که

همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها

حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود

نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.

به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده

بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که

پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را

کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه

پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا

کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا

رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر

پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و

تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج

پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و

داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.

دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.

شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می

کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال

بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و

در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار

می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را

مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس

اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر

با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و

پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر

با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو

برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد

کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت

طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج

کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی

بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک

ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،

پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن

را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد

هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک

ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره

چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را

از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین

افتاد. رویش نوشته شده بود: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که

بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .




نظر یادت نره() 


Why does it hurt right above my heel?
شنبه 1 مهر 1396 07:10 ب.ظ
Hello I am so thrilled I found your web site, I really found you by
accident, while I was looking on Askjeeve for something else, Anyhow I am here now and would just like to say thanks for a remarkable post and a all round interesting blog (I also love the theme/design), I don't have time to browse it all
at the moment but I have bookmarked it and also added your
RSS feeds, so when I have time I will be back to read
much more, Please do keep up the fantastic job.
How do you get taller?
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:48 ق.ظ
Its like you learn my mind! You seem to know a lot about this, such as
you wrote the guide in it or something. I feel that you just could do with some p.c.
to drive the message home a bit, however
instead of that, that is magnificent blog. An excellent read.
I'll certainly be back.
http://fransiscadanek.jimdo.com/
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:38 ب.ظ
Thanks a bunch for sharing this with all people you really realize what
you are talking about! Bookmarked. Please additionally visit my web site =).
We can have a hyperlink change contract between us
http://stasiastarling.weebly.com/
جمعه 13 مرداد 1396 02:15 ب.ظ
There's certainly a great deal to learn about this subject.

I like all the points you made.
Foot Complaints
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:55 ب.ظ
Thanks on your marvelous posting! I definitely enjoyed reading it, you are a great author.I will
make certain to bookmark your blog and definitely will come back very
soon. I want to encourage that you continue your great job, have a nice day!
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 10:35 ق.ظ
Your style is really unique compared to other folks I have read stuff
from. I appreciate you for posting when you've got the opportunity, Guess I will just book mark this site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox